مراجعهکننده خانمی 45 ساله با قد بلند، اندامی متوسط و پوستی زیبا و آرایش شده با ظاهری آراسته و ناراحت وارد اتاق مشاوره شد.
پس از سلام و تعارف، روی صندلی نشست و چنان ناراحت بود که بعد از آهی بلند، شروع به صحبت کرد: 20 سال است که ازدواج کردهایم. اوایل زندگیمان خوب بود و همسرم مغازه تولیدی پوشاک داشت.
روز به روز از لحاظ مالی پیشرفت میکردیم، اما از لحاظ عاطفی از هم دور میشدیم. صاحب دو فرزند دوقلو، یک دختر و یک پسر شدیم، ولی همسرم آدم سرد مزاجی بود.
محبت کردن را بلد نبود و من هر چه به او محبت میکردم، فایدهای نداشت. مدام میگفت که این کارها و حرکات عاشقانه از ما گذشته است. من هم دیگر به او کاری نداشتم و خودم را به رفتن به سالنهای زیبایی و باشگاه مشغول میکردم.
در این مدت با مردی به نام مجید، صاحب یک کافه، آشنا شدم و رفته رفته با ابراز محبتهای او و قرار ملاقاتهای مکرر، شدیداً به او وابسته شدم. 12 سال از دوستی ما و خیانت گذشته بود و همسرم هیچ شک و شبههای به رابطه ما نداشت.
رابطهمان فراتر از دوستی بود و بیشتر اوقات با هم بودیم. وقتی که همسرم به محل کار میرفت و فرزندانم را به مدرسه میبردم، به خانه مجردی مجید میرفتم، خانهاش را مرتب میکردم و نهارش را آماده میکردم، سپس به خانه خودم برمیگشتم.
حالا فرزندانم بزرگ شدهاند و به سن 17 سالگی رسیدهاند. آنها از موضوع من باخبر شدند و از من باج میگرفتند تا به پدرشان اطلاع ندهند، و من هم مدام به آنها باج میدادم.
حالا میدانم که خودم به بیراهه رفتم، فرزندانم نیز به بیراهه میروند. به مجید گفتم که دیگر نمیتوانم با این شرایط به رابطهام ادامه بدهم. پشیمانی تمام وجودم را فرا گرفته بود، ولی مجید با تصمیم من مخالفت کرد و مرا تهدید کرد که اگر ادامه ندهم، آبرویم را خواهد برد.
چند بار با هم درگیر شدیم تا اینکه همسرم متوجه خیانت شد و من مجبور شدم به همسرم دروغ بگویم و ادعا کردم که مجید مزاحم دخترمان میشود.
از کارم پشیمانم. وقتی فهمیدم که چه آسیبی به زندگی خود و فرزندانم زدهام، عذاب وجدان مرا فرا گرفته است. متوجه شدم که چه گناه بزرگی مرتکب شدهام. از طرفی، شدیداً به مجید وابسته شدهام و سر در گم هستم. نمیدانم چه کار کنم.”